تبليغاتX
محتویات دل اینجانب
یه صدای گرمی از پشت تلفن میگه بفرمایید
-سلام مامان
-ســــلاااام عزیزم خوبی.
-فدات بشم عزیزم مرسی خوبم تو چطوری؟
-قربونت برم خوبم شکر خدا
-بابا خوبه همه خوبن؟
-بابا هم خوبه. سلام میرسونه
-هنوز نیومده؟... مامان جان من گشنم نیست خودت بخور....
-نه امروز کار داراه ظهر دیر میاد... شب زود بخوابی جانم تا سردرد نگیری
-پاش چطوره؟ بهتره؟... مامان من چیزیش نمیشه. این ضد آبه نشت نمیکنه...
-آره خوبه... باز رفتی تو خاک و خول گند زدی به لباست؟..
-خوبه نذار ناپرهیزی کنه. گوشت و اینا نخوره.... فدات شم مگه تو نمیدونی دستت آب میدزده چرا دستکش دستت نمیکنی؟ اصلا چرا این همه لباس رو با دست میشوری؟ مگه این غارغارک چیه تو این خونه؟!!
- والا چی بگم درد که داشته باشه خوبه اما کم کم یادش میره منم که نمیتونم جلوش رو بگیرم... ناراحتی چیه اگه میرفتی سربازی چیکار میخواستم بکنم! الان شکر خدا میری دانشگاه.
-مامان... الهی قربونت برم همه چی تو این آزمایش میزونه میزونه.
-جونم... میتونی بری نون بگیری؟
-روزت مبارک عزیزم... چرا به من نگفتی!! اون غلط میکنه تو روت وای میسته.



* نمیدونم نوستالژی مادرانه تو نسل ما تموم میشه یا ادامه پیدا میکنه...
امیدوارم باشه.... امیدوارم
+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 اردیبهشت1391ساعت 0:21  توسط آرتین  | 

تو هرقدر که میخواهی سنگ باش...
(از اینجانب)

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 اردیبهشت1391ساعت 2:54  توسط آرتین  | 

صدای جاروی رفتگر که اومده تا سعی کنه چهره این شهر رو برای ما یه کم بهتر کنه

صدای خر خر سنگین دوستم که به طرز عمیقی کنار دستم خوابیده و و فک کنم با پادشاه هفتم دعواش شده

صدای وز وز پشه ای که انگار فقط تهدید پوشالی میکنه و خبری از خارش های شبونه نیست

صدای یک ویولون پر اضطراب از فیلیپ گلس که تا حد ممکن صداش پایینه

صدای چرق چرق کلید های این کیبرد که سعی میکنم باهاش صدا ها رو بنویسه 

یه کله که خودش هم نمیدونه الان داره چیکار میکنه و امروز(به عبارتی فردا) هم میخواد چه غلطی ایضا



*هوس کردم با گیتار دوستم بشینم آهنگ های من در آوردی بزنم بعد چهرم از اعتماد به نفص! مثل اون ترول خفن بشه که چشماش ورقلمبیده.


*نوچ نمیشه. یه میز تحریر بزرگ بدنه فلزی که پنج تا کشو داشته باشه(کشو وسطی رو در بیاری) و روش نئوپان . یه چراغ مطالعه با لامپ سفید دو شاخه باریک کم مصرف(ترجیحا 5w). یه چراغ سقفی خاموش. صندلی(در صورت امکان چرخ دار). یه موکت که صندلی روش راحت جابجا بشه. لپ تاپ (آهنگ آروم.اینترنت. چط!.فیلم و ...) تعدادی کتاب تخصصی و غیر تخصصی و قلم و دفترچه و کاغذ.یک دیوان آبی تصحیح علامه قزوینی(اکیدا توصیه میشود که هدیه باشد). یه روز بیکار که تا مرز بیهوشی بتونی بیدار بمونی. یه بنجره، با یه پرده عمودی رنگ و رو رفته کشیده شده، که از پشت اون کلی چراغ سفید و زرد کوچه و خونه و مغازه معلوم باشه. یه مادر که ده بیاد بگه زود بخوابی ها تا سردرد نگیری(الهی قرررررربونش برم هنوز بعد 23 به من میگه چای میخوری؟ دیگه با لبخند میگم نه فدات شم).یه موبایل جهت ارسال تعدادی شب بخیر و :-). بوی کبریت پخش شده توی هوا که هر چند وقت یک بار غلظتش با یه چوب دیگه تجدید میشه.اینا حداقل ملزومات یک شب زنده داری ایده آل هستن.

از یک جغد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 اردیبهشت1391ساعت 4:28  توسط آرتین  | 

باید بدم یه خاور خاک خوب برام بیارن. کف اطاق و هال رو میخوام چمن بکارم و کناره ها رو با گلای وحشی بنفش و سفید و نارنجی تزئین کنم. اون گوشه دم پنجره یاس میکارم که صبح ها و عصر ها که هوا خنک شد بوش تو خونه بپیچه.
کنار اطاق خواب آلبالو میکارم تا پاییز اطاقم رو زیباتر بکنه. تو هال هم گردو و بلوط میکارم یکی این گوشه یکی اون گوشه.
کل سقف رو هم طناب کشی میکنم تا شاخه های تاک ازش بالا برن. فقط نمیدونم قاصدک بکارم یا نه. به نظر شما قشنگ میشه؟ اصلا نظرتون چیه دور تا دور اطاق خواب رو نسترن های صورتی و قرمز بکارم؟
چنار؟ نه. پشه زیاد داره دمار از روزگارم در میارن...خب... آها وسط هال یه بید قشنگ میکارم :)


+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 اردیبهشت1391ساعت 20:6  توسط آرتین  | 

این منم


میگم شما هم لباسی که الان برای بیرون میپوشید رو بذارین
جالب میشه :)

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 اردیبهشت1391ساعت 23:5  توسط آرتین  | 

لعنت به هر وجب این فاصله شوم
لعنت

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 اردیبهشت1391ساعت 23:6  توسط آرتین  | 

امروز روز خاصی بود
9 که بیدار شدم اس دوستم خوشحالم کرد بعد رفتم پاساژ امجد و پس از تحویل گرفتن لبخند های ملیح همراه با نداریم، رفتم دانشگاه و سر کلاس استاااد نشستم و از بافته هایش فیض بردم. بعد از خسته نباشید، رفتم لاله زار و کلی تو اون جنگل سیم و کلید و اخم و پول گشتم تا جنسم جور شد. بعدش رفتم خونه و یه کار خاص رو تموم کردم
نه فقط واسه همین، امروز روز خاصی بود

*نمیدونم چه لزومی داشت که اینا رو بنویسم!

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 اردیبهشت1391ساعت 1:54  توسط آرتین  | 

حواس دیوانه ی بیچاره ی من

میبینندش.گاهی کنارم. گاهی روبرویم. گاهی هم نزدیک.
میشنوند. صدای لطیف و سرشار از آرامشش را.
بیچاره ها.
لمس میکنند تمامش لطافتش را.
میچشند شیره نابش را.
حس میکنند بوی گرم،شور و روح افزایش را.

این همه دیوانگی را این حس ششم ... یادشان داده.


+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 فروردین1391ساعت 4:10  توسط آرتین  | 

خالی ام
خالیه خالی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 فروردین1391ساعت 20:38  توسط آرتین  | 

1: من یه تفریح دارم. یه تفریح که گاهی وقتا بد جور بهم میچسپه.
هر موقع سوار اون اتوبوس گنده! ها میشم میرم رو صندلی آخری و تو قسمت بانوان یک بانوی متشخص پیدا میکنم و از اون دور سیر نگاش میکنم. تمام صورتش رو برانداز میکنم؛ دماغ،چشم، گونه، "لب"، ابرو ، پیشانی ، گوش(اگه معلوم باشه) و خلاصه کل زوایا و منحنی های اون رو می بینم و لذت می برم از این همه زیبایی و ظرافت که در وجود بانوان هست. و گهگاه در دلم زمزمه می کنم که براستی زیباست.
آرتین زیبا هم نباشد، زیبایی را دوست دارد

* در باغ طهران(هنرمندان)چهره های جالبی وجود دارد نقط

*آن سو مرو این سو بیا     ای گل بن خندان من

*نمیدانم شما اگر به جای من بودید هنگامی که شب در پارک ملت قدم میزنید و باد با خنکای درختان صورتتان را نوازش میکند و بوی شکوفه را در هوا میگستراند چه آرزویی میکنید اما من در آن هنگام تنها یک آرزو کردم تنها یک آرزو...


اه گندش بزنن
دستم. خالی بود سرد بود. هوا خنک اما یه کمی تلخ بود
دستم رو تو جیبم مشت کرده بودم و انگشتام رو به کف دستم فشار میدادم.
هرچی فکر میکردم بیشتر گیج میشدم. آخه یه مشکلی بود. یه چیزی اینجا با بقیه نمی خوند. یکی از این دستا باید خالی می بود. فقط یکی. اما اینطور نبود.

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 فروردین1391ساعت 23:42  توسط آرتین  |